سردار شهید علی اکبر آویش
7 فروردين 1393 ، دیدگاه 0

شبی خواب دیدم، فردی نورانی، قنداقه ای را به من هديه می دهد و می گوید: اين فرزند شماست، بايد نام او را "علی اكبر" بگذاريد، اين فرزند پاک است و در آينده دارای مقامی والا می شود. با ديدن اين خواب تا تولد علی اكبر، شبی را بدون وضو سر بر بالين نگذاشتم.

قبل از عملیات کربلای4، علی اکبر دست و پاهایش را حنا بسته بود، می گفت: امروز آخرین روز زندگی و روز شهادت من است. ریش اش رو خط انداخته بود و حتی موی سرش رو هم حنا بسته بود. می گفت: امشب عروسی من است؛ من دارم متولد می شوم. همه جا خرما پخش می كرد، می گفت: نقل عروسی من است. سيدی شال سبزی بهش داد. شال را گرفت، بو می كشيد و می گفت: بوی تربت امام حسين (ع) می دهد. شال را به کمرش بست و می گفت: امشب كربلای من است، امشب من می روم و برنمی گردم.

مجروح شده بود، يک دسته گل گرفتيم رفتیم بیمارستان 17شهریور آمل. گفت: گل چرا آوردين برای من؟ اگه می خواستین خوشحال بشم به جای گل، عکس امام را برام می آوردین.

یه روز بهم گفت: خواهر جان! همیشه قبر گمنام و بی شمع و چراغ حضرت فاطمه زهرا (س) در نظرم می آید؛ دوست دارم روزی بشود که من هم جسدی نداشته باشم و گمنام بمانم. اگرهم دارم، يک مشت خاک بیشتر برای شما سوغات نیايد.

همسر شهید: علی اکبر اومد خواستگاری، پدربزرگم استخاره كرد و به پدرم گفت: دختر شما 6 سال بيشتر با او زندگی نمی كند و قسمت دخترت هم همينجاست. درست 6 سال و اندی بیشتر با هم زندگی مشترک نداشتیم.

اگر جانی دارم برای امام دارم. نفسم برای امام می آيد. امام بگويد خودت را بكش، می كشم.

دیدگاه خودتان را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

             

دیدگاه   0